شعر عاشقونه |
|
چی عشق تو نگاه تو ؟، داغون و نابود کرده؟
آتیشه عشقمونو کی؟ ، خاکسترو دود کرده؟
حرفایه پر مکره کدوم؟ ، گرگی تورو مغرور کرد؟
کی تورو از دلم ربود؟ ، کی تورو از من دور کرد؟
کی نقطه ضعف منو دید؟ ، کی دستاتو ازم گرفت؟
اونهمه اشتیاق چی شد؟ ، کی از چشات قسم گرفت؟
رفتنه تو به قلبه من ، ضربه ی سنگینی کوبوند
مهلت نداد یه لحظه بهم ، تمومه دنیامو سوزوند |
دو شنبه 30 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
خیانت........ |
|

❇️پسر:عشقم عشقم من اومــدم
✴️دختر:کــجا بودی؟؟
❇️پسر :دوستم با عشقش قرار داشت رفتــه بودم پیشش تا تنــها نباشه
✴️دختر:مگه من بهـــت نگفـته بودم با دوســتات نری قرار
❇️پسر: آره ولی اون ول نمیــکرد میگفت باید بیای
✴️دختر:مگه نمی دونســتی من ناراحــت میشــم اگه بری
❇️پسر : خب چیکار کنم توأم همــش گیر میــدی
✴️دختر:به من چرا نگفــتی؟
❇️پسر: چون می ترسیـــدم نزاری برم بعدشم رفاقتمون بهم بخوره
✴️دختر:دیـروز یادت رفت چقدر التمــاس می کردم
❇️پسر : چه التمــاسی؟؟؟
✴️دختر:بهت گفــتم دلــم برات تنگ شده می خوام ببینــمت
❇️پسر : ای وای راست میگــی اصلا هواسم نبود
✴️دختر:صبح اومــدم نشستم جلو درتون فقط دوس داشتـــم از دور هم شــده فقط یه لحظه نگات کنــم
❇️پسر: امرووززز؟؟
✴️دختر:دختره خیلی خوشگــل بود خیلی بهش حـــسودیم شد
❇️پسر : کـــدوم دختره؟چی میگی؟؟
✴️دختر:همونیک باماشینت اومد جــلو درتون سـوارشدی
❇️پسر : دیــوونه اون عشـــق دوســتم بود چون خونــهی ما نزدیــک بود اول اومــد دنبال من
✴️دختر:میـدونم
❇️پسر: از کجا میـــدونی؟؟
✴️دختر:دیروز وقتـی دوستم
عکســتو بهم نشون داد گفت این عــشقه جدیدمـه باورم نشد....
|
دو شنبه 30 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
دو شنبه 30 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|
.jpg)
|
دو شنبه 30 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف ترکی |
|
.jpg)
تقدیم به همه ترک زبان های عزیز |
دو شنبه 30 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف ترکی |
|
.jpg)
تقدیم به همه ترک زبان های عزیز
|
دو شنبه 30 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
دو شنبه 30 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
دو شنبه 30 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

اینم مخصوص ماشین باز های عزیز
|
یک شنبه 29 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
یک شنبه 29 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
یک شنبه 29 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
چهار شنبه 25 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
به سلامتی |
|
به سلامتی پسری که عشقش عاشق
رفیقش شد...
اسم عشقشوتوگوشیش نوشت:
"زن داداش"
به سلامتی دختری که / شب عروسی دوست پسرش میرقصه و دست هاشو میندازه رو شونه عروس... میگه مواظب داداشم باش.
به سلامتی سربازی که تو ایست بازرسی شیشه مشروب رو دید به فرماندش چیزی نگفت فقط گفت یه پیک به سلامتی عشقم بزنید،،،،که امشب عروسیشه
بسلامتی سربازی ک باحقوق خدمتش؟؟؟
واسه دوست دخترش مانتو خرید!!!
ولی دوست دخترش دکمه هاشو واسه یکی دیگه باز کرد
به سلامتی دختری که به عشقش گفت :
اگه بمونی میشی بابای پسرم و اگه بری
میشی اسم پسرم
به تلخی پیکهای عرقی که به سلامتی تو بلند کردم و سر لج بعضیا نخوردم، مستانه به یادتم..
.!!!
بِزَن بِه نابودی کَسی کِه بِهِش اِس میدادی➪➪➪
✁تو بَغَل یِکی دیگه میخوندِش وحَذفِش میکَرد ومیگُفت:✃
ایرانسل بود
توووووف.... |
چهار شنبه 25 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
مطلب |
|
ﺍﻭﻥ خیلے ﺑﯿﺠﺎ میکنه ﺗﻮﺭﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﻪ !
❤️❣
خیلے ﺑﯿﺨﻮﺩ میکنه ﺍﺷﮑﺘﻮ ﺩﺭﺍﺭﻩ !
❤️❣
ﺍﺻﻼ ﺑﺮﺍ ﭼﯽ ﺑﻪ ﯾﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻣﺬﮐﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ میدے شاﺩیه ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﻮ ﺍﺯﺕ ﺑﮕﯿﺮﻩ؟
❤️
ﺍﯾﻦ ﺍﺳﻤﺶ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ..
ﺧﻮﺩﺗﻮ ﮔﻮﻝ ﻧﺰﻥ ..
❤️❣
کسے ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻪ،
ﻫﺮﮔﺰ نمیتونه ﻏﻤﺘﻮ ﺑﺒﯿﻨﻪ ..
❤️
ﭼﻪ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻋﺎﻣﻞ ﻏﻤﺖ ﺑﺎﺷﻪ!!❤️❣ |
چهار شنبه 25 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
داستان عاشق واقعی |
|
سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود
پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...
راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..
دلش واسش یه ذره شده بود..
تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت
باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن
دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت:
من دیرم شده زودی باید برم خونه...
همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت...
پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد
دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...
حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت :
وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...
خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ....
دخترک هراسان و دل نگران بود...
در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود..
هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد
وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد
پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت
اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت
دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.
پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...
بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود...
لبخندی زد و به روی خود نیاورد...
چند دقیقه ای را با هم سپری کردن
و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..
این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..
معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ،
اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........
کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..
پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد
و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود
|
چهار شنبه 25 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
مطلب |
|
گاهی میان یک بهت ابدی گیر می کنی. گاهی دلت می گیرد و بعد با خنده می گویی: دلت کجا بود که بگیرد. و یاد روزهایی می افتی که می خندیدی. |
چهار شنبه 25 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
مطلب |
|
دیروز زیر باران بودم؛ نمی دانم چرا هوس کردم توام باشی. بعد گفتم: نیستی و دیگر یاد گرفتم برای بودن کسانی که نخواستند باشند آرزو نکنم. دل است دیگر؛ گاهی بهانه خانمی اش را می گیرد. |
چهار شنبه 25 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروفGIF |
|

|
سه شنبه 24 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد |
|
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!
که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!
که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید
|
دو شنبه 23 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف GIF |
|

|
دو شنبه 23 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروفGIF |
|

|
دو شنبه 23 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
|
|

|
جمعه 20 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
باران |
|

|
جمعه 20 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
باران |
|

|
جمعه 20 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
باران |
|
هَميشہ بـايد کَســـ ـے باشد کہ مَعنے ِ سه نقطه ے انتهاے ِ جُملـــه هایت را بفَهمد...
باران این روزها را دوست دارم
گویی در میان صدای قطره هایش
کسی بر من مژده بخشایش می دهد
شاید هم خیالاتی شده ام
و این فقط اشک حسرت فرشتگان است
که در ماتم انسان نشدنم فرو می ریزند
از مهربانی خدای مهربانم
به دور است نبخشاید
پس ببار باران بخشایش
بر سر تمامی بخشودگان این ماه...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
هوا گرفته بود
باران میبارید
کودکی آهسته گفت
خدایا گریه نکن درست میشه
افسوس که آرزو هایم بربال های یاد تو سوار است که هر لحظه به یادمی .
دوری تعبیریست که فاصله ها از ما دارند اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
هوا هوای لطیفی است
طراوت است وترنم
وشبنم است وشقایق
هوای همهمه دارند ابروتندروباران
هوای زمزمه دارند بید وبادوبنفشه
ومن هوای تو دارم
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
چتری برایم بگیر
حتی خیالی
خیس دلتنگی شده ام ...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
بارانــ نشانهـ ی انـ ـدوه نیستــ
نشانهـ غمــ ابـ ـرها نیستــ
بارانــ بهانهـ ابرها برایــ دعوتــ بهـ
دوستـ ــي استــ
دعوتــ بهـ پـ ـرواز
دعوتــ بهـ آسـ ـ ـ ـ ــمانـــ
دعوتــ بهـ جایی کهـ تو آنجا نیاز بهـچتــ ـر نخواهیــ داشتـــ...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
اینجا به سراغ ِمن اگر می آیید ،
با کاسه ی دل ، به شوقِ باران آیـید!
طوری که مبادا تو بیایی با چتــ ــ ـــ ــر ،
زیر آســـــــمان ِ بارانــــــی ِ روح و دل من...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
ای کاش میشد فهمید در دل آسمان چه میگذرد...
که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
وقتي خواستي بيايي صادقانه بيا
ريا را فراموش كن
دريا را درياب
باران باش و بر بيابان ببار
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
دیشب با بارون مسابقه دادم اون بارید و من گریه کردم باهاش از تو صحبت کردم اون دلتنگ خورشید بود و من دلتنگ تو
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
تنگــــــــــ هر غروبــــــــــ بارانـــــی
دل مــــن
خســــــــته از کوچه های دلتنگــــــــــی
خیس ِ یاد تــــــــــو
به خانــــــــه بر می گردد
به خانــــــــه
پیش عطر تــــــــــــو
و انتظـــــــــــــار من . . . !
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
قسم به نغمه ی باران بمان بهانه ی من
بدون تو تابش افتاب کمرنگ است
به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه
دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است
|
جمعه 20 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
پنج شنبه 19 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
شعر |
|
غصه ها که جمع شوند گردابی خواهند ساخت
بغض ها زیاد شوند دریا یی خواهند ساخت
که موج های به هر طرف سیلی خواهد ساخت
درد ها که در کنار هم تیغ شمشیر خواهند ساخت
محبت ها که کم شود میدان جنگ خواهند ساخت |
پنج شنبه 19 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
|
|

|
پنج شنبه 19 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
داستانه یه عشق زیبا |
|
+پسر: میخوام باهات بهم بزنم ...br
-دختر :چی ؟؟؟br
+واضح گفتم .. میخوام برم زندگیمو بسازم br
- زندگیت!! مگه نمیگفتی من زندگیتمممbr
+اره ولی الان زندگیم از تو مهم تره ..br
- پس این چن سال چی میشه؟br
+ این لوس بازیا جدی نیس .. ادم یکار جدی میکنه اگه بخواد با طرف ازدواج کنه br
-اخه چرااا br
+بیا همون کافه همیشگی ساعت ۵ میخوام گردند بندی که بهم دادیو و خودتم ازش داری و پس بدم بهت .. br
چن ساعت بعد دختر با یه دست مشت شده و لیوان اب جلوش توی کافه ..br
پسره خیلی شیک و خوش تیپ که معلومه خیلی به خودش رسیده وارد کافه میشه ..br
عطرش توی فضا پخش میشه همون عطری۶ که دختره براش گرفته بود ...br
دختره نفسشو تو سینه حبس میکنه .. br
با چشای سیاه و گود رفته نگاش میکنه ..br
پسر تا میبینش قیافش تو هم میره br
+سلامbr
-هه سلامم..br
+گریه کردی؟br
-برات مهمه؟br
+سوال منو با سوال ج نده br
- خوش تیپ کردی ..این زندگیت یه نفر دیگه نیس ..br
+ زدی به هدف .. میدونم باهوشیbr
گارسون میاد :چیزی میل دارین ؟br
+دوتا چایی و یه کیک روز ..br
-من هیچی نمیخورم br
+بره زندگیم میخوام بگیرمbr
-پس باهاش قرار داریbr
+ارهbr
دختری با حالتی عصبی br
-چجوری این ده سالو میتونی فراموش کنی...br
+ میتونم به جرات بگم بهترین سالای عمرم بود ..br
دختر مشت بستشو بیشتر فشار میده ..br
+ ولی الان وقتشه به زندگیم سرو سامون بدم br
گردند بندو در میاره و میزاره رو میز ...br
-واقعا میخوای بریییی؟br
+اره این رابطه وقتشه تموم بشهbr
-واقعا میخوای تمومش کنی ؟br
+چن بار بهت بگم اره ...br
دختر مشتشو باز میکنه! دو تا قرص!br
میزاره تو دهنش ! و اب میخوره ...br
+چی خوردییییییbr
-تو که برات مهم نیسbr
+کصاافط میگم چه قرصی خوردی br
پسر پا میشه میاد رو به روش صندلیشو میچرخونه داد میزنه سرش چی خوردیbr
-ق ق قر ص ببرنج جbr
دختر اشک تو چشاشه br
پسر مات و حیرون نگاش میکنه br
ادمای توی کافه ترسون نگاه میکننbr
اشک پسر در میاد و میاد پایین روی گونشbr
دختر با بغضbr
-تو که برات مهم نی زندگیم گریه نکن .... من واقعا بدون تو نمیتونم!br
برو با جدیده زندگیتو بساز تازه داماد br
+ لعنتی چه غلطی کردییییی پاشو بریم بیمارستاننن احمق روانی همش شوخی بود ! من امکان نداره با کسی جز تو اینجا قرار بزارم .... میخواستم رابطمون تموم بشه تا بتونم ازت خواستگاری کنم...br
دختر ترسیده و میخکوب فقط به پسره نگاه میکنه ..br
پسره یه جعبه کوچیک قرمزه میده به دختره و بلندش میکنه میبرتش بیرون از کافه ...br
میزارش تو ماشین ...br
دختر ترسیده و لرزون فرو میره تو صندلی ماشین ...br
پسره سوار میشه ... تا بیمارستان جفتشون گریه میکنن br
-من نمیخوام بمیرمم br
+ خیلی احمقی منمم نمیخوام بمیری واس چی خوردیششش ... فقط اگه دو دقیقه صبر میکردی ... من دلم نمیومد اذیتت کنم br
پا رو گااازbr
هق هق دختر br
سرفش دستش جلو صورتش br
و دستاش خونیbr
پسر تند تر میره ..br
بیمارستان br
خون اشک ترس..br
جواب منفی دکترا به شستشو معده br
×شرمندم برید باهاش خدافظی کنید وقت زیادی نداره قرص برنج اثرشو گذاشته ...br
پسر تکیه به دیوار و سرشو فشار میده ...br
دختر رو تخت br
لباساش خونی br
پسر میره تو اتاق br
+عشقم؟br
-جونمbr
جفتشون میزنن زیر گریه ..br
پسره میره بغلش میکنه .. جعبه انگشتر و ازش میگیره br
+عشقم من چجوری میتونستم ترکت کنم اخه .. مگه تو زندگیم نبودی مگه بهت نگفتم من بهت دروغ نمیگم مگه نگفتم یه روز میشی خانومم خانوم خونم مامان بچه هام ... مگه تو نگفتی فقط منو میخوای مگه نگفتم بدون تو نمیتونمbr
دختر و بلند میکنه و میزاره رو پاهاش br
دختر همین جوری که اشکاش میریخته سرشو به سینه پسره تکیه میده ...br
چنتا سرفه و لباس پسره خونی میشه br
پسره سفت فشارش میده br
در جعبه رو باز میکنه با گریه میگه ... br
دختره کم کم بیحال میشه و رنگش سفیییید ...br
+خانوم خونم میشی ؟ با من ازدواج میکنی؟br
-بله br
گریه جفتشون br
چنتا سرفه و خون زیاد ...br
خون از بینی دختر سرازیر میشه ...br
پسره انگشترو دست دختر میکنه ...br
دختر درش میاره و پسش میده br
- من منننن ... ت ت تووو باااید زز زندگیتو بککنی بدوون من !!br
ببخشید که اینجوری شد تقصیر من بود br
+نه تقصیر من بود گلم ...br
گریهه و بغض که راه نفس جفتشونو سد کرده..br
-نه تتو بایید دیهه منو فرامووشش کنییی...br
+ نه نمیتونم br
-دوست دارم br
+منم دوست دارمbr
چشای دختر میره و شل میشه ...br
و اخرین نفسش از دهنش میاد بیرون...br
+زندگیم؟؟؟br
+اییی خدااا br
جسد دخترو سفت بغل میکنه و گریه میکنه ...br
پرستا را و دکترا که این صحنه ها رو دیده بودن سعی میکنن پسره رو اروم کنن تا اجازه بده جسد دختره رو ببرن سرد خونه ..br
پسره اجازه نمیده و از اتاق بیرونشون میکنهbr
نگشترو دوباره دست دختره میکنه!br
+تو همیشه زندگیه من میمونی
اینو نوشتم که به همه اونایی که به اسم عشق با کسی دوست میشنو و بهش خیانت میکنن بفهمونم عشق مقدسو پاکه پس با هوس قاطیش نکین واسمه عشق رو لکه دار نکنین
|
پنج شنبه 19 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
داستانه خیانت |
|
این ماجرارو حتما بخونید
پسری از دختری خوشش میومد
هرروز دانشگاه از دور نگاهش میکرد
اخر دل به دریا زد رفت به دختر حرف دلش گفت
دختر بعد از چند روز باهاش دوست شد
چند ماه همهچیز خوب بود
ناگهان یهو همه چیز عوض شد
دیگه دختر اون ادم سابق نبود رفتارش عوض شد
دختر با پسر قرار ملاقات میزاره
پسر ذوق میکنه حتما قرار مثل قبلاهست
اما دختر بهش میگه من اصلا بهت علاقه ندارم چون دلتو نشکنم بهت اینجوری گفتم من عاشق پسری توی دانشگاه هستم اما مادرم چون از تو خوشش میاد نمیزاره باهم باشیم تو از پیشم برو تا من به مامانم بگم ولم کردی رفتی
توی چشای پسر اشک جمع شدولی عاشق دختر بود نمیخواست از دستش بده پسر میره جلوی در خونه دختره داداش میاد میگه با مادرتون کار دارم پسر به مادر دختر التماس میکنه داداش پسر میزنشش دختر هم از اتاق میاد بیرون هرچی بلده بهش میگه پسر با دلشکسته و صورت پرخون از خونهی دختر میاد بیرون
بعد چند وقت
دختر با پسر مورد علاقش ازدواج میکنه
بعد از چند ماه میبینه شوهرش رفتارش باهاش سرد شده فکر میکنه خستگی کاره اما متوجه میشه با زن دیگه درارتباطه
شوهرش بهش میگه من عاشق این هست نه تو تو بهم گیر دادی چون نمیخواستم دلتو بشکنم اینکار کردم
دختر یاد اون کارش میافته از شوهرش طلاق میگیره
دختر میره جلو در همون پسری عاشق بود کسی باز نمیکنه
از یکی از پسر همسایه سوال میکنه چرا کسی جواب نمیده
پسر همسایه جواب میده اینجا یه مادر و پسر زندگی میکردنپسر خودکشی میکنه و مادر هم خبر خودکشی پسرش میفهمه سکته میکنه میمیره
هدفم از نوشتین این ماجرا اینه یادمان باشد دل کسی نشکنیم و باکسی بازی نکنیم چه دختر چه پسر فرق نداره شاید ما فراموش کنم بیخیال اما روزگار کاری میکنه تا یادمان باشد قبلا چکار کردم به امید روزی کسی دل کسی نشکنه........ |
چهار شنبه 18 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
چهار شنبه 18 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
چهار شنبه 18 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
چهار شنبه 18 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
چهار شنبه 18 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
پروف |
|

|
چهار شنبه 18 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
داستان |
|
دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم ؟
پسر: آره عزیز دلم . . .
دختر: منتظرم میمونی ؟
پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند و گفت ، منتظرت میمونم عشقم . .
دختر: خیلی دوستت دارم . .
پسر: عاشقتم عزیزم . .
.
.
بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت ، به هوش می آمد ، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد ..
پرستار : آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی . .
دختر: ولی اون کجاست ؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت ؟
پرستار : در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت ؛ میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده ؟
دختر: بی درند که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد .. آخه چرا ؟؟؟؟؟!!
چرا به من کسی چیزی نگفته بود .. بی امان گریه میکرد . .
پرستار: شوخی کردم بابا !! رفته دستشویی الان میاد
|
جمعه 13 اسفند 1395برچسب:, توسط *محمد & مهسا* |
|
|
|
|